تبلیغات
فرص الخیر

فرص الخیر
فرصت های نیک را غنیمت شمارید که مانند گذشتن ابرها می گذرند(امام علی (ع))
قالب وبلاگ
نویسندگان
بسم رب الشهدا
قرار نبود ببینمت...نمی دانم چه شد...می رفتم سراغ حسین...برای همان درددل های همیشگی...حرفهای هر چند وقت یک بار
گم شدم....یک جا اشتباه به راست پیچیدم و تو یک هو مقابلم سبز شدی...با همان لبخند دوست داشتنی...ایستاده بودی....پایت را به جدول کنار خیابان تکیه داده بودی و آن را هم تکیه گاه دستت کرده بودی....اما در همین خمیدگی هم صلابت موج میزد..با خودم میگفتم که اگر قرار باشد پهلوانی را در قصه هایم وصف کنم شبیه به تو خواهد شد...همین طور راست راست نگاهم میکردی و می خندیدی..درگیر خنده ات شدم...چشمانت جدی بود و لبهایت خندان...جدیت نگاهت اشتباهاتم را شماتت می کرد و لبخند روی لبهایت دخترک درونم را با مهربانی به خود میخواند...حس می کردم که با یک نگاه سر تا پایم را برانداز کرده ای..از روسری ساده ام که با دقت مرتب شده بود تا پایین خاکی چادرم که از بس اطرافم رهایش کرده بودم در خیابان های خاکی تهران تغییر رنگ داده بود....حس کردم که نگاهت روی حاشیه خاکی چادر متوقف ماند...ناخواسته لب گشودم که بگویم: از جمع کردن چادر خوشم نمیاد...اینجوری که چادر سر نمیکنن..بگیرمش بالا و جمعش کنم انگار اصلا چادر سرم نیست...این همان جواب همیشگی ام به مامان بود...اما این بار با گفتن همان چند کلمه اول صدایم محو شد...به تته پته افتادم...گفتم: ببخشید...یادم نبود شما....[بعد از خودم و شما خجالت کشیدم...حضور همیشگی تان...شاهد بودنتان..به سادگی در همان چند ثانیه مکث بعد از شما، فراموش شده بود...با شرمساری تکرار کردم...یادم نبود که من.... اما هر چه بود، احساس صمیمیت و راحتی کرده بودم با شما که میگفتم...از بس همه به پایین خاکی چادرم تذکر داده بودند کفری بودم..]
هنوز هم نگاهم میکردی...اما من دیگر در نگاهت شماتت نمیدیدم..انگار که دلت سوخته باشد چشمانت پر از مهربانی بود 
خشکم زده بود....می دانستم که حسین منتظرم است...از حالا در نگاهش رنجیدگی می دیدم...از همین دور.... قدمهایم را تند کردم...با خودم خندیدم...هر کس بود به سلامت عقل کسی که با عکس مزار شهدا مشغول بود شک می کرد....اما چه کنم؟؟ سالهاست که به خواندن نگاه های توی قاب عکس خو کرده ام.....با شرمساری سر بلند کردم و گفتم: اگر قابل بدانید زیاد پیشتان می آیم.....
حالا سالهاست که من در راه مانده ام..سالهاست که پیش از رفتن به سراغ برادر شهیدم بر مزاری حاضر می شوم...مزاری که حتی یک بار به اسمش هم نگاهی نکرده ام...من تنها مست نگاهی هستم که میدانم همیشه از آسمان به من دوخته شده....هرگز نخواستم اسمش را بدانم چون میخواستم همیشه داشته باشمش...عمل به رسمش مرا کافی است....که مرا با عزیز دیگری چه کار؟؟؟
پ.ن: آخرهای شب جمعه است و چند خطی که حس کردم باید بنویسم...درست نمیدانم چه شد...شما هم به همین نظر بخوانید..کلماتی که برای آمدن اصرار داشتند...همین



[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ رهرو شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


در میان رسم های عالم رهروی شهدا را برگزیده ام به امید شهادت
===========
فرص الخیر یعنی این:
حضرت ماه:
نكته اوّل مغتنم شمردن این فضا، جوانى، فراغت و نورانیّتى است كه بحمداللَّه در شما وجود دارد، و این فرصتْ پایه همه چیز است.
نكته دوم را كه باز مربوط به همین ویژگیهاست و باید به شما عزیزان عرض كنم، اغتنام فرصت براى كسب علم و مجهّز شدن به سلاح فكرى است. استعدادها نباید در این حوزه هدر برود.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بحرین
EmamHadi