تبلیغات
فرص الخیر

فرص الخیر
فرصت های نیک را غنیمت شمارید که مانند گذشتن ابرها می گذرند(امام علی (ع))
قالب وبلاگ
نویسندگان
بی بی آرام آرام در راه باریک ماشین رو جلو می رفت. چادرش را برای راحتی به دور کمر بسته بود و دبه آب کوچکی در دست داشت. اگر از دور نگاهش می کردی شیشه های ذره بینی عینکش در آفتاب بعد ازظهر تابستان می درخشید و نوری بر صورتش می تاباند.
درد زانو باعث می شد که نتواند خوب راه برود و با هر قدمی که بر می داشت همه بدنش به یک سو خم و راست می شد. با تکانهای دستش موقع راه رفتن آب توی دبه لمبر می زد و گاهی مقدار کمی آب ازش بیرون می ریخت و دایره های خیس کوچکی روی زمین تشکیل می داد.
پیرزن با مهر و محبت تمام از کنار قبور مطهر شهدا می گذشت. زیر لب قربان صدقه شان می رفت. سواد نداشت که اسم ها رو بخواند. اما هر بار به عکسی می رسید که شبیه پسرش بود کمی می ایستاد و مثل مادری که بعد از چندین سال تنها فرزندش را دیده دل می داد به عکس و درددل می کرد. دائم و یک نفس زیر لب بهش می گفت که "مادر قربون جوونی ت بشه. الهی دورت بگردم مادر. مهمان جدم حسین باشی به حق خون حسین...." و این برنامه هر هفته بی بی بود. هر هفته مسیر مشخصی رو طی می کرد.برای همه شهدا در قلب خودش مادری می کرد تا می رسید به قطعه شهدای گمنام بهشت زهرا...هر بار کنار مزار یکی از شهدا می نشست. دقت می کرد که این "همان شهید بی مادر قبلی نباشد". البته خودش هم می دانست که منظورش از "بی مادری" همان گمنامی است. همان که مادرش نمی داند کجا به سراغش بیاید. با خودش می گفت:" شاید مادری، در جایی، بر مزار مظلوم حسینم بنشیند و...."
هر چه زمان می گذشت قدرت قدم های بی بی کمتر می شد. کم کم پاهایش گز گز می کرد. حتی برای راه رفتن توی خانه هم مشکل داشت. اما اگر سنگ هم از آسمان می بارید باید به دیدن حسین می رفت. یا کسی که شبیه حسین بود.... برای همین هم سستی قدمهایش را از بچه ها مخفی می کرد. به لطایف الحیل از راه رفتن و پذیرایی از بچه ها وقتی مهمانش بودند خودداری می کرد و....
آخرین باری که بهشت زهرا رفت با هر مصیبتی که بود و به هر سختی، تا مزار شهدا رفت. می خواست آب مختصری را که توی دبه مانده روی مزار شهیدی بریزد که زمین خورد. دردی عمیق توی استخوانهاش پیچید. زمین سفت بود و داغ. می دانست که این اتفاق به معنی تمام شدن این ملاقات های عاشقانه هفتگی است. مطمئن بود که بچه ها از سر نگرانی یا شاید هم غیرت اجازه آمدن به او نمی دهند. داشت به هر سختی از زمین بلند میشد که دست جوانی کمکش کرد. دختر جوانی در این فاصله جلو آمده بود.  کمی که سرش را چرخاند همسر جوانش را هم دید که با عجله به سمت ماشین می رفت. به هر سختی که بود سوار ماشینش کردند و به کمک تلفن همراهی که در کیفش و بود و بیشتر حکم دفتر تلفن را داشت با پسرش تماس گرفتند. تا شب بیمارستان بودند؛ دلیل ناتوانی اش مشخص شد: پارکینسون... دکترها دستور به استراحت دائمی داده بودندکه برای بی بی تنها یک معنی داشت: روزهای طولانی و کسل کننده، تنهایی و بی کسی توی خانه و از همه بدتر دوری حسین....
یک شب آنقدر گریه کرد و به حسین گلایه، که حسین به خوابش آمد و گل رز توی باغچه را نشانش داد. همان گل رزی که علیرغم گرمای هوا در سایه درخت موی پربرگ گوشه حیاط سرخ سرخ می درخشید. حسین با شیطنت گفت، دلتنگ من که شدی به این گل نگاه کن . مادر با لحنی خسته گفت، این گل چند صباح بیشتر نیست، حواله به نسیه ام میدهی حسین؟  در همین احوال بود که صدای اذان از خواب پراندش. نگاهی به گل رز سرخ سرخ توی باغچه کرد....
یادش آمد شعری را که قدیم ها در تشییع شهدا  می خواندند: 
گلی گم کرده ام، میجویم او را///به هر گل میرسم می بویم او را
گل من یک نشانی در بدن داشت///یکی پیراهن پاره به تن داشت
و با خود فکر کرد که همه این سالهای نبودن حسین با او چه کرده است. داغی که هر چند بر آن صبر کرده، هرگز التیام نیافته است. این لرزش قدم های این روزهاش نتیجه همان صلابتی بود که هر بار در تشییع  شهدای گمنام در قدمهاش بود.  . که اگر نبود ذکر دمادم یا زینب در همان لحظه اول شنیدن خبر شهادت حسین در  حیاط زمین می خورد و هرگز بلند نمی شد. همان روزی که محمد پسر همسایه که خودش شاهد شهادت حسین بود، با صورتی که از اندوه و شرم سرخ شده بود خبر شهادت حسین را آورده بود. و مگر می شد که حسین مهمان خدا باشد و محمد به سوی بهشت نشتابد؟ محمد هم چند صباح بعد پر کشیده بود...
فکرش به اینجا که رسید، شرمنده بانو شد از این نارضایتی و گلایه. رو به آسمان کوچکی که از پنجره پیدا بود گفت: راضی ام به رضای تو. اصلا قربانی در راه تو دادن که منت ندارد. از  زیارت حسینم گذشتم.....
شاید اگر در همان لحظه رادیو را روشن می کرد، می شنید که شهرشان باز هم مهمان دارد. مهمانانی که تعدادی شان تعیین هویت شده اند. حسین ش که به زودی از راه می رسید.... و همان حرف همیشگی که توی دلش با خود می گفت: "باید بگذری تا به دست بیاری"...

پ.ن: نمی دانم که بودن شهدا چه تغییری در زندگی خانواده و به خصوص پدر و مادرشان ایجاد می کرد! اما این روزها خوب می فهمم که نبودنشان با چینی نازک قلب پدر و مادرها چه می کند
این چند خط با همه کاستی هاش، تقدیم به قلب رنجور مادربزرگم که این روزها سستی قدم هایش دلهامان را بدجور می شکند و پدربزرگی که با وجود کسالت فراوان هنوز هم اجازه نمی دهد از سهمیه ای و یا کمکی به واسطه شهادت فرزندش استفاده کنیم.....
پ.ن 2: البته لازم به ذکر است که این نوشته واقعی نیست :) و حاصل تخیل و توان نویسنده می باشد

  




[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ رهرو شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


در میان رسم های عالم رهروی شهدا را برگزیده ام به امید شهادت
===========
فرص الخیر یعنی این:
حضرت ماه:
نكته اوّل مغتنم شمردن این فضا، جوانى، فراغت و نورانیّتى است كه بحمداللَّه در شما وجود دارد، و این فرصتْ پایه همه چیز است.
نكته دوم را كه باز مربوط به همین ویژگیهاست و باید به شما عزیزان عرض كنم، اغتنام فرصت براى كسب علم و مجهّز شدن به سلاح فكرى است. استعدادها نباید در این حوزه هدر برود.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بحرین
EmamHadi